تعداد بازدید این مطلب : 572

خاطرات تکان دهنده و آموزنده از کسانی که کتاب رویین دژ را مطالعه کرده اند! بخش اول

خاطرات تکان دهنده بخش اول

خاطرات زیر را با دقت مطالعه کنید تا ضمن اطلاع از مشکلات فرهنگی و معضلات متعددی که گریبان خانواده های جامعه ما را گرفته است، متوجه شوید خانواده هایی که کتاب رویین دژ را مطالعه کرده و از این داروی معجزه گر در درمان بیماری های فرهنگی بهره گرفته اند، چگونه خود را از گزند بلاهای آخرالزمان در امان نگه داشته و یا اگر دچار مشکلاتی بوده اند، با توکل به خدا و عمل به دستورات قرآنی که در این کتاب ذکر شده، سلامت فرهنگی اجتماعی خود را باز یافته اند.

۱- داستان یک خانواده مذهبی

من دختری هستم که در یک خانواده کاملا مذهبی و با ایمان متولد شدم. ما داخل خانه حتی جرأت اینکه بخواهیم مویمان دیده شود و یا اینکه لباسی بپوشیم که مورد علاقه مان باشد تا همانند هم سن و سالهایمان باشیم نداشتیم و من همیشه فکر میکردم این زندگی مانند زندگی در قفس است و فقط با ازدواج می توانم از آن رهایی یابم. وقتی ازدواج کردم، آن هم با رسم و رسومات قدیمی که در آن فقط بزرگترها تصمیم می گرفتند، با کسی ازدواج کردم که از خانواده ای با ایمان بود. در اوایل به این حجاب و ایمانم افتخار میکردم اما ایمان همسرم سست شد آن هم بخاطر دوست و رفیق های نابابی که داشت و چشمش دنبال دخترانی بود که آرایش کرده و از نظر لباس خوشتیپ بودند. وقتی باهم بیرون میرفتیم با دیدن این چنین افرادی چشم از آنها بر نمیداشت و با وجود بودن من در کنارش سخنانی مثل: چه چشم و ابرویی، چه قیافه زیبایی و … به زبان می آورد و نمیدانم از سادگی ام بود یا از ترس یا از چیزی که نمیدانم اسمش را چه بگذارم، اما من هیچ چیز به زبان نمی آوردم. فقط لج میکردم و باوجود اینکه در شأن خودم و خانواده ام نبود، سعی میکردم تا حدی همانند آن زنان باشم، اما دائما با همسرم بخاطر این موضوعات بحث میکردم. چون او این ویژگی ها را فقط از دیگران میخواست نه از همسرش. چون خودش به اینگونه زنان نگاه میکرد، مطمئن بود که دیگران هم میتوانند همانند خودش از ناموسش با این قیافه لذت ببرند. اما من اعتنایی به این موضوع نمی کردم و با خودم میگفتم: این گونه افراد برای شوهرشان عزیزتر هستند. و بعدها از اینکه ماهواره به خانه آورد هیچ بدم نیامد. و باوجود اینکه در خانه دو پسر داشتم، هیچ اعتنایی نداشتم که با دیدن فیلمهایی مثل فیلم های زمان شاهی و غیره، حریم حیا شکسته میشود و این صحنه ها در ذهن فرزندانم نقش میبندد. و تاجایی رسیده بودم که حتی پسرم شبکه هایی را می پسندید که در آن حجاب کمتر رعایت میشد. تا اینکه شنیدم مسابقه ای قرار است با موضوع عفاف و حجاب برگزار شود. از یکی از نزدیکانم (که رفتاری داشت که به قول نویسنده این کتاب جزء افرادی است که ناز وغمزه­ برای همسرشان را در بیرون خانه دارند و خیابان را با اندرونی خانه اشتباه گرفته اند) خواستم که باهم در این مسابقه شرکت کنیم چون شهریور ماه بود و هردو بیکار بودیم. اما او در جوابم گفت: چه حوصله ای داری که میخواهی از وقت و زندگیت بگذری. لذا خودم پیگیر شدم و در مسابقه شرکت کردم. شاید باور نکنید همان روز اولی که کتاب را گرفتم، شروع کردم به خواندن و هر صفحه از آنرا میخواندم، مشتاق خواندن بقیه آن می شدم و چنان مطالب آن به دلم می نشست که درهرجا حضور داشتم از مطالب این کتاب می گفتم. بطوری که از همان روز، سیمی که به آنتن ماهواره وصل شده بود را قطع کردم و حتی اجازه ندادم که آنرا وصل کنند. و حالا تلویزیون ما وقتی روشن میشود روی شبکه آی فیلم از گیرنده های دیجیتال است. من بارها از همسرم خواستم که این کتاب را بخواند اما آنقدر غرور داشت که به خود اجازه نمیداد این کار را بکند. به همین خاطر مطالبی که می دانستم به روی او تأثیر گذار است را با صدای بلندتر می خواندم. و زمانی که چند بار با هم بیرون رفتیم، فهمیدم در او تأثیر گذاشته است. چون از بی غیرتی مردانی می گفت که زنان بی حجاب با آرایش های مختلف دارند، و نه از زیبایی و چشم و ابروی آنها ! و من هم خودم رفتار گذشته ام را اصلاح کردم و خوشحالم از اینکه ایمانِ داشته ام، قوی تر شده است. و همچنین دهه اول محرم سال ۱۳۹۵ که یکی از بستگان ما با خانواده اش از مشهد آمده بود، با دیدن این کتاب و پرسیدن درمورد مطالب و مفاهیم آن، از این کتاب کپی گرفت و با خودش به مشهد برد تا در هتلی که شوهرش کار میکند بر روی میزها بگذارد تا همگی استفاده کنند تا شاید افرادی که خود را همسایه و زائر امام رضا می دانند اما حجاب درست و حسابی ندارند، هدایت شوند. من تا زمان برگزاری مسابقه آنقدر مطالب کتاب را مرور کرده بودم که ملکه ذهنم شده بود. شاید در مسابقه برنده نشوم اما دیگر برایم مهم نیست چون به این مطلب پی برده ام که بهترین جایزه، محتوای خود کتاب است. اگر بخاطر لجبازی رفتارم کمی دور از شرم شده بود، با خواندن این مطالب کلی تغییر کردم و خدا را شاکرم. (برگرفته از بخش خاطرات کتاب زیبای رویین دژ)

۲- ارتباط با مشاور پسرم

در سال ۱۳۸۲ در سن ۲۵ سالگی تصمیم به درس خواندن گرفتم و در مدرسه بزرگسالان ثبت نام کردم. هنگام ثبت نام خانمی به نام زهرا با من بود که همزمان ثبت نام کردیم و این آغاز دوستی ما شد که تا الان هم ادامه دارد. زهرا ۲۰ ساله بود و یک فرزند پسر سه ساله هم داشت و میشه گفت تقریبا خانم محجبه ای بود. فقط بعضی وقت ها موقع رانندگی چادر سرش نمی کرد اما از لحاظ عقیدتی بسیار مقید بود. با هم که صحبت می کردیم می گفت نماز شب می خواند و زیارت عاشورا و بعضی دعاهای دیگر. و همچنین به نماز اول وقت هم اهمیت بسیاری می داد. مدرسه که بودیم او در هر شرایطی نماز اول وقتش را از دست نمی داد و با تلاش خودش را به نماز می رساند. من به او خیلی غبطه می خوردم و از دوستی با او خوشحال بودم. خلاصه ۳ سال دوره­ی دبیرستان تمام شد و هردوی ما برای کنکور ثبت نام کردیم اما من بخاطر بچه هایم درس را کنار گذاشتم. زهرا وارد دانشگاه شد و همزمان با آن بخاطر شغل همسرش به تهران نقل مکان کردند و در آنجا درسش را ادامه داد. از آن زمان ما با پیامک یا تلفن زدن با هم در ارتباط بودیم. سالهای اول یکی دوباری هم که به کاشمر می آمد سری به من میزد اما در سالهای آخر دیگر به من سر نزد تا اینکه یک روز پیام داد که در کاشمر است و قرار شد به خانه ما بیاید تا هم را ببینیم. ساعت ۲ ظهر قرار داشتیم و من درب خانه منتظر او بودم که دیدم خانمی وارد کوچه ما شد. چه می دیدم!!! خانمی بسیار بدحجاب با انواع آرایش و تیپ و قیافه بسیار بد. در همان لحظه اول که او را دیدم، گفتم زهرا !!!! فهمید و گفت ول کن بابا نمیخوای منو دعوت کنی بیام توی خونه؟ وقتی داخل خانه آمد و نشست، از او دلیل این همه تغییر را پرسیدم. گفت: تو توی یک شهر کوچک هستی و فرق داری به من که توی یک شهر بزرگم. آن هم تهران که… . و بعد گفت: شنیدی میگن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؟ و خلاصه یک سری چیزهای دیگر. از او پرسیدم که همسرت با کارهای تو مخالف نیست؟ جواب داد: من همینم، اگه خیلی سختشه، خوب جدا بشه !!! و بعد بحث را عوض کرد و چون مهمانم بود من دیگه چیزی نپرسیدم، گرچه تمام وجودم را غم گرفته بود. از لابه لای صحبت هایش فهمیدم که همسرش هم با کارهای او مخالف است و با هم اختلاف پیدا کرده اند. اختلاف آنها فرزندشان را هم دچار مشکل کرده بود و او را به مشاوره می بردند.

گذشت تا اینکه یک سال بعد دوباره زهرا به کاشمر آمد و گفت: دیگه نمی خواهم به تهران برگردم و در شرف طلاق گرفتن از همسرش بود. و از همه بدتر زهرا گفت که با مشاور پسرش بسیار صمیمی شده و حرفهایی زد که دور از شأن بود. دوست داشتم کمکش کنم ولی نمی دانستم چگونه و نمی توانستم دوستیم را با او قطع کنم. بیش از ۱۳ سال بود که با او دوست بودم و او را مانند خواهر کوچکترم دوست داشتم. سعی کردم که بیشتر از طریق پیامک با هم در ارتباط باشیم. او هر روز از ارتباطش با مشاور پسرش صحبت می کرد و من شده بودم سنگ صبور و رازدار زهرا. البته ناگفته نماند که واقعا تنها بود. درست است که زهرا تغییر کرده بود ولی اطرافیان و از همه مهمتر همسرش، نه تنها به او کمک نمی کردند که او را از اشتباه در بیاورند، بلکه با حرف ها و کارهایشان، بیشتر او را به سمت کارهای زشت و گناه یاری می کردند. البته مشاور پسرش در تهران بود و زهرا هم ماهی یک بار به تهران می رفت و وقتی که در کاشمر بود از طریق تماس و یا پیام با او در ارتباط بود و این ارتباط هر روز خطرناک و خطرناک تر میشد و ممکن بود او را به سمتی سوق دهد که برگشتنش غیر ممکن شود. برای او خیلی نگران بودم، همسرش هم او را به کلی رها کرده بود و این مسئله، کار را بدتر می کرد. میدانستم که وضعیت زهرا خیلی بحرانی است ولی من نمی توانستم راز او را ( ارتباط وی با مشاور پسرش)، به کسی بگویم. از طرفی هم همسر او را نمی شناختم که از خود او کمک بگیرم. نکته جالب اینجاست که وقتی از زهرا پرسیدم: آیا هنوز نماز شبت را هم میخوانی؟ گفت: معلومه، از نماز شب که نمیشه گذشت. حالا درسته که کمتر می خونم ولی هرگز ترکش نمیکنم. خلاصه همین وضعیت ادامه داشت تا چند ماه قبل. وقتی کتاب رویین دژ را گرفتم و خواندم، برایم خیلی جالب بود و چندین مرتبه رویین دژ را خواندم و لذت بردم و در یک لحظه یاد زهرا افتادم. وقتی رویین دژ خیلی از مسائل مبهم را برای من آسان کرد، مسلما که به زهرا هم کمک خواهد کرد. البته امیدوار بودم. با او تماس گرفتم، در کاشمر نبود. برای جلسه مشاوره پسرش به تهران رفته بود ( البته به بهانه مشاوره ). خیلی ترسیدم و گفتم خدا کند ارتباط با مشاور کار را از این بد تر نکند، از او خواستم به کاشمر که آمد با من تماس بگیرد. همین طور هم شد. به محض آمدن به کاشمر با من تماس گرفت. من به بهانه ی اینکه دلم گرفته و میخوام با او درد دل کنم از او خواستم به خانه ما بیاید. زهرا هم که در رفاقت هیچ کم نداشت، در اولین فرصت به خانه ی ما آمد. اول یکی از مشکلاتم را به او گفتم و بعد کم کم از کتاب رویین دژ صحبت کردم، از جالب بودن محتوای آن و … . خلاصه کتاب را به او دادم و از وی خواستم که آن را بخواند. گفت برو بابا کی حوصله خوندن این جور چیز  ها رو داره. با هزار خواهش و تمنا راضی شد. گفت حالا باشه میخونمش. زهرا رفت و تا دو هفته از او هیچ خبری نشد. حتی یک زنگ، یک پیام و هیچ. تازه به تلفن های من هم جواب نمیداد. همین طور نگران زندگی او بودم. ولی هیچ کاری انجام ندادم. یک ماه از آن زمان گذشت. زهرا به من زنگ زد و گفت که در نزدیکی خانه ماست و بعد از پنج دقیقه درب خانه زده شد. با خوش حالی درب را باز کردم… باورم نمی شد، زهرا را دیدم اما نه زهرای قبل را، بلکه زهرای چند سال پیش و حتی بهتر از او را میدیدم. مات و مبهوت مانده بودم. خودش را در آغوش من انداخت و با صدای بلند های های گریه میکرد. زهرا که با رفتن به شهر بزرگ و آوردن ماهواره به خانه و رفتن خانه همسایه ها و گشتن با دوستان نه چندان خوب، صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود، با خواندن آن کتاب و درس گرفتن از آیات قرآنی رویین دژ کاملا تغییر کرده بود. دقیقا شده بود همان زهرای اول. تازه با حجاب تر و مومن تر از آن زمان. او برایم گفت از اینکه چند سال از عمرش را با آن سر و وضع گذرانده خیلی پشیمان است و تا سه شبانه روز گریه میکرده، اما تصمیم نهاییش رو میگیره و دوباره روی به حجاب میاره. و دوباره زندگی جدیدی رو آغاز کرده. گفت که تصمیم دارد نزد همسرش برود و به خاطر کار های گذشته از او معذرت خواهی کند. او گفت اگر قبول نکند به پایش می افتم و هر طور شده او را راضی خواهم کرد. البته با کمک و یاری خدا. بله عزیزان همان طور که رویین دژ گفته چون زهرا عقیده ای فاسد نداشت، توانست با توکل بر خدا دوباره به زندگی اش برگردد و البته دعا ها و نماز های شبانه اش هم به نظر من به کمک او آمده بودند و او را از این اشتباه بزرگ که درحال خراب کردن زندگی دنیا و آخرتش بود نجات دادند. برای من خیلی جالب بود که کتاب رویین دژ این قدر در روح و جان زهرا تاثیر گذاشت و او را این قدر تغییر داد. من با کسب اجازه از او ابن ماجرا را نوشتم. البته با اسم مستعار و نگفتن بعضی مسائل. او اجازه داد این ها را بنویسم تا کسانی که مشابه وی هستند ان شاءالله رویین دژ را بخوانند و از عقوبت کارهایی که میکنند آگاه شوند و بفهمند که چگونه با نادانی مشکلات جبران ناپذیری برای خود و دیگران فراهم می آورند. با تشکر از همه ی شما، موفق باشید و التماس دعا (برگرفته از بخش خاطرات کتاب زیبای رویین دژ)

مطالب مرتبط

یک دیدگاه

Website Design and Development CompanyWedding Dresses Guide