تعداد بازدید این مطلب : 7,547

حکایت عقاب و کلاغ، اثر دکتر پرویز خانلری(از شاهکارهای شعر معاصر)

شعر کلاغ و عقاب دکترپرویز ناتل خانلری

Oghaab

متوسط عمر عقاب ۳۰ سال است و متوسط عمر کلاغ ۳۰۰ سال. عقابی در بلندای قله رفیعی لانه داشت. عقاب به پایان عمرش نزدیک شده بود، اما نمیخواست بمیرد.

به یاد آورد که پدرش از پدرش که او هم از پدرش شنیده بود که در پایین قله کلاغی لانه دارد. ۴ نسل از خانواده عقابها این کلاغ را دیده بودند اما کلاغ هنوز به نیمه عمر خود نیز نرسیده بود! عقاب در دلش به کلاغ حسادت کرد، تصمیم گرفت به نزد کلاغ برود و رازعمر طولانی وی را جستجو کند.

بنابراین بال گشود و در آسمان به پرواز درآمد. شکوه و عظمت عقاب بر کسی پوشیده نبود.

با پروازش در زمین هیاهویی شد. پرندگان با حسرتی آمیخته با ترس به لای درختان گریختند، خرگوش ها و آهوان سراسیمه به دل جنگل پناه بردند و چوپان در حالی که مسیر حرکت عقاب را می نگریست به سوی گله دوید اما عقاب را اندیشه دیگر در سر بود.

به لانه کلاغ رسید، کلاغ با وحشت و تعجب به وی نگریست! چه امری این افتخار را نصیب او کرده بود؟! عقاب داستان را برای کلاغ گفت و از او خواست تا راز عمر طولانیش را برای وی فاش کند. کلاغ گفت که این کار را خواهد کرد و به او یاد خواهد داد آنچه خود انجام داده است تا عمر طولانی به دست آورد. پس باید عقاب از این پس با او زندگی کند و دمخور او شود و عقاب پذیرفت!

اما زندگی کلاغ کاملا متفاوت با زندگی او بود. عقاب که همیشه در اوج آسمان جا داشت و غذایش گوشت تازه و آب چشمه ساران کوهسار بود دید که کلاغ چگونه دزدی میکند، چگونه تحقیر میشود، چگونه از پسمانده غذا میخورد و از آب لجن سیراب میشود…

او در یکروز زندگی با کلاغ همه اینها را تجربه کرد در همان روز اول عقاب زندگی خود را به یاد آورد و دانست که زندگی و فرمانروایی کوتاه خود در بلندای آسمان را هرگز با زندگی طولانی در نکبت زمین عوض نخواهد کرد، حتی اگر عمرش فقط یکروز باشد.

 

گشت غمناک دل و جانِ عقاب 

چو ازو دور شد ایام شباب 

دید کش دور به انجام رسید 

آفتابش به لب بام رسید 

باید از هستی دل بر گیرد 

ره سوی کشور دیگر گیرد 

خواست تا چاره ی ناچار کند 

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی زِ پیِ چاره ی کار 

گشت برباد سبک سیر سوار 

گله کاهنگ چرا داشت به دشت 

ناگه از وحشت پُر وِلوِله گشت 

وان شبان، بیم زده ، دل نگران 

شد پِیِ بره ی نوزاد دوان 

کبک، در دامن خاری آویخت 

مار پیچید و به سوراخ گریخت 

آهو اِستاد و نگه کرد و رمید 

دشت را خطّ غباری بکشید 

لیک صیاد سَرِ دیگر داشت 

صید را فارغ و آزاد گذاشت 

چاره ی مرگ ، نه کاریست حقیر 

زنده را، دل نشود از جان ، سیر

صید هر روزه به چنگ آمد زود 

مگر آن روز که صیاد نبود 

آشیان داشت بر آن دامنِ دشت 

زاغکی زشت و بد اندام و پَلَشت 

سنگ ها از کف طفلان خورده 

جان ز صد گونه بلا دَر بُرده 

سا ل ها زیسته افزون ز شمار 

شکم آکنده ز گَند و مُردار 

بر سَرِ شاخ ورا دید عقاب 

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب 

photo-aks.loxtarin_(26)

گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد 

با تو امروز مرا کار افتاد 

مشکلی دارم اگر بگشایی 

بکنم آن چه تو می فرمایی ›› 

گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم 

تا که هستیم هوا خواه توییم 

بنده آماده بُوَد ، فرمان چیست ؟ 

جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟ 

دل ، چو در خدمت تو شاد کنم 

ننگم آید که ز جان یاد کنم ›› 

این همه گفت ولی با دل خویش 

گفت و گویی دگر آورد به پیش 

کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون 

از نیاز است چنین زار و زبون 

لیک ناگه چو غضبناک شود 

زو حسابِ من و جان پاک شود 

دوستی را چو نباشد بنیاد 

حزم را باید از دست نداد 

در دل خویش چو این رای گزید 

پر زد و دور تَرَک جای گزید 

زار و افسرده چنین گفت عقاب 

که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب 

راست است این که مرا تیز پَر است 

لیک پرواز زمان تیز تَر است 

من گذشتم به شتاب از دَر و دَشت 

به شتاب ایام از من بگذشت 

گر چه از عُمر ،‌دلِ سیری نیست 

مرگ می آید و تدبیری نیست 

من و این شَه پَر و این شوکت و جاه 

عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟ 

تو بدین قامت و بالِ ناساز 

به چه فن یافته ای عُمرِ دراز ؟ 

پدرم نیز به تو دست نیافت 

تا به منزلگه جاوید شتافت 

لیک هنگام دَمِ باز پسین 

چون تو بَر شاخ شدی جایگزین 

از سر حسرت بامن فرمود 

کاین همان زاغ پلید است که بود 

عمر من نیز به یغما رفته است 

یک گل از صد گلِ تو نشکفته است 

چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟ 

رازی این جاست ، تو بگشا این راز›› 

زاغ گفت : ‹‹ اَر تو در این تدبیری 

عهد کن تا سخنم بپذیری 

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست 

دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست 

ز آسمان هیچ نیایید فرود 

آخر از این همه پرواز چه سود ؟ 

پدر من که پس از سیصد و اند 

کان اندرز بُد و دانش و پند 

بارها گفت که برچرخ اثیر 

بادها راست فراوان تاثیر 

بادها کز زبر خاک و زند 

تن و جان را نرسانند گزند 

هر چه از خاک ، شوی بالاتر 

باد را بیش گزندست و ضرر 

تا بدانجا که بر اوج افلاک 

آیت مرگ بوَد ، پیک هلاک 

ما از آن ، سال بسی یافته ایم 

کز بلندی ،‌ رُخ برتافته ایم 

زاغ را میل کند دل به نشیب 

عمر بسیارش ، اَر گشته نصیب 

دیگر این خاصیت مُردار است 

عمر مُردار خوران بسیار است 

گند و مردار بهین درمان ست 

چاره ی رنج تو زان آسان ست 

خیز و زین بیش ،‌رَهِ چرخ مَپوی 

طعمه ی خویش بر افلاک مجوی 

ناودان ، جایگهی سخت نکوست 

به از آن کُنجِ حیاط و لب جوست 

من که صد نکته ی نیکو دانم 

راهِ هر برزن و هر کو دانم 

خانه ، اندر پس باغی دارم 

وندر آن گوشه سراغی دارم 

خوانِ گسترده الوانی هست 

خوردنی های فراوانی هست ›› 

**** 

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ 

گندزاری بود اندر پسِ باغ 

بوی بد ، رفته از آن ، تا رَهِ دور 

معدنِ پَشّه ، مقامِ زنبور 

نِفرتش گشته بلای دل و جان 

سوزش و کوریِ، دو دیده از آن 

آن دو همراه ، رسیدند از راه 

زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه 

گفت : ‹‹ خوانی که چنین اَلوان ست 

لایق محضر این مهمان ست 

می کنم شکر که درویش نیَم 

خجل از ما حضر خویش نیَم ›› 

گفت و بشنود و بخورد از آن گند 

تا بیاموزد از او مهمان پند 

**** 

عمر در اوج فلک برده به سر 

دم زده در نفسِ بادِ سحر 

ابر را دیده به زیر پَرِ خویش 

حیوان را همه فرمانبَرِ خویش 

بارها آمده شادان ز سفر 

به رَهَش بسته فلک طاقِ ظَفَر 

سینه ی کبک و تذرو و تِیهو 

تازه و گرم ، شده طعمه ی او 

اینک افتاده بر این لاشه و گند 

باید از زاغ بیاموزد پند 

بوی گندش دل و جان تافته بود 

حال بیماریِ دِق یافته بود 

دلش از نفرت و بیزاری ، ریش 

گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش 

یادش آمد که بر آن اوج سپهر 

هست پیروزی و زیبایی و مِهر 

فَرّ و آزادی و فَتح و ظَفَرَست 

نَفَسِ خُرّمِ بادِ سحرست 

دیده بگشود ، به هر سو نگریست 

دید گِردش اثری زین ها نیست 

آن چه بود از همه سو خواری بود 

وحشت و نفرت و بیزاری بود 

بال بَر هم زد و بَر جَست از جا 

گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عِیش بناز 

تو و مُردارِ تو و عُمرِ دراز 

من نیَم دَرخورِ این مهمانی 

گند و مُردار تو را ارزانی 

گر در اوج فَلَکَم باید مرد 

عمر در گند بِسَر نتوان برد ››   

**** 

شَهپرِ شاه هوا ، اوج گرفت 

زاغ را دیده بر او مانده شگفت 

سویِ بالا شد و بالاتر شد 

راست با مهر فلک ، همسر شد 

لحظه‎ ای چند بر این لوحِ کبود 

نقطه ‎ای بود و سپس هیچ نبود

208608_3kuEf3p3

یک دیدگاه

Website Design and Development CompanyWedding Dresses Guide